کلأچئه (کلاچاى)، لطره، همیشک کاسپی دریا

گیلک خلکˇ رئه
کلأچئه (کلاچاى)، لطره، همیشک کاسپی دریا

latre.blogfa.com

وبمجی
<-- Start v6rg.com Gil6ki Calendar -->
Gil6ki Calendar
<-- End v6rg.com Gil6ki Calendar -->

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

ما گیلکیم

ما گیلکیم. چرا؟ چون زبانمان گیلکی ست. مگر نه اینکه نظریه نژاد آریایی نام خود را از نام زبان آریایی گرفت؟ و مگر نه اینکه نژاد آریایی خونبارترین جنگ های تاریخ را به راه انداخت؟ پس چرا ما برای نامیدن خود از نام زبانمان بهره بگیریم؟

 

چرا از نام های باستانی و تاریخی همچون کاسپی، کادوسی، آماردی، تپوری، دیلمی و ... استفاده نکنیم؟ می دانیم که دیلمی را بازمانده آماردان، و گیل ها!!!!! را بازمانده ی کادوسی ها و مازنی ها؟!؟!؟!؟! بازمانده تپوری ها هستند. (هرچند بنا بر برخی اقوال تالشان بازمانده ی کادوسیان هستند) و این هرسه گروه هایی از کاس ها.

 

امّا من که از اهالی کلاچای هستم و شهرم به نوعی مخلوطی از جلگه نشینان و کوه نشینان است در کودکی خود و قبل از مطالعه پیرامون تاریخ گیلان و ایران در منطقه ی خود سه دسته و گروه می شناختم:

 

 1- گیله مرد: کسی که کار کشاورزی می کرد.

 

 2- کلایی: کسانی بودند که در ییلاقات باغ داشتند و در فصل برداشت به مناطق کوهستانی مراجعه می کردند و پس از آن باز به جلگه برمی گشتند.

 

 3- گالش: کسانی بودند که دارای گله بودند. (در واقع امر پدرانشان دامدار بودند ولی آنها به جلگه آمده بودند، به هر دلیلی).

 

نباید از حق گذشت که دو لفظ کلایی و گالش با بار معنایی تمسخرآمیز و برای به سخره گرفتن این افراد توسط دیگران استفاده میشد و حتا هنوز نیز استفاده میشود اما نه به شدّت گذشته. با مطالعه در تاریخ ایران با دیلمیان آشنا شدم. اما هرچه بین مردم و مناطق گشتم جز روستای دیلمان (که به قول دوستی شاید پایتخت دیلمستان بوده) دیگر هیچ نام و نشانی از دیلم ندیدم (شاید کم گشته ام). و در صورت وجود آثار عینی تمامی این آثار نابود شده اند.

 

دیلمستان هم اظهرمن الشّمس است که اصلن گیلکی نیست (همانطور که تپورستان/طبرستان).

 

دیلمان هم که در واقع فارسی شده ی دیله مؤن/دیلˇ مؤن، است. دیل: درون. مؤن: پسوند مکان. و راجع به معنای دیلمان چیزی نمی دانم.

 

دکتر افشین پرتو: «ما یک سرزمین وسیع داریم که به آن می‌گفتند دیلم. دیلم از سپیدرود تا شی‌‌رود در تنکابن را در برمی‌گرفت از فراز البرز تا کنار دریا.

...عضدالدوله‌ی دیلمی، او دیلمی است. یعنی باشنده‌ی گوشه‌ای از دیلم. او اهل روستای لیش در دو کیلومتری سیاهکل است یعنی جلگه‌نشین است و جایگاه زندگانی‌اش ربطی به کوهستان ندارد.»

 

باری؛ ما در سرزمین کاسپین گیله مردی نداریم که اصل و نسبش به گالشان نرسد. چه، تمام چند سده پیش جلگه جای زیستن نبوده و حتا در همین کلاچای ما تا دهه 70 هنوز در منطقه ی شهری باتلاق و مکان های غیرقابل اسکان به وفور قابل مشاهده بود. پس ما اگر با دید تاریخی به قضیه بنگریم همه از نسل گالشانیم. و همین گالشانند که امروزه برای فرار از به سخره گرفته شدن به عنوان دیلمی رجوع میکنند.

 

چیزی که در بین گالش های متولّد دهه های 30-40 شمسی هم به ندرت دیده می شود.

 

ما گیلکیم!

 

چرا گیلکیم؟ چون تنها عامل اشتراکی بین تمام مردم جنوب کاسپین همین زبان گیلکی است.

 

گیلک را به دیده  جلگه نشینِ کشاورز، صیّاد، کارگر، راننده و ... فرض نکنید. مقصود از استفاده از نام گیلک یکی کردن و یکی دانستن گیله مرد و گالش و کلایی و چارودار و مالا و ... نیست (به نوعی که دیگران می گویند هرگز گیل و دیلم را یکی نگیرید) همانگونه که گیلک می تواند گیله مرد باشد می تواند گالش باشد. می تواند جراح مغز و استخوان باشد و می تواند دزد و هرچیز دیگری باشد. ما برای نامیدن خود به غیر گیلکان نیازمند داشتن نامی کامل و جامعیم.

 

تورک ها در چندین استان ایران و چند کشور ساکنند امّا همگی خود را تورک می دانند و می نامند. کوردها هم همانند تورک ها. و اعراب و بلوچ ها و ترکمنان و ... چند سالی ست جنبشی هم در میان لورها آغاز شده و آن ها هم علاوه برمناطق لورنشین ایران، مناطقی در عراق را نیز لور می دانند.

 

حال ما گیلکان (ساکنین عمده ی دو استان گیلان و مازندران، ساکنین استان های گلستان، تهران، البرز، قزوین، زنجان، سمنان و اردبیل) دچار چنان جنگ داخلی ای هستیم که در صورت امکان حاضر به کشتن همدیگر هم میشویم. جز ساکنین جلگه ی گیلان و پا به سن گذشته های مازندران و کوهستان گیلان که خود را گیلک می دانند (لابد دلیلی داشته که سالخوردگان جامعه ای خود را به نامی می نامیدند.؟!)، دیگر گیلک زبانان هریک خود را به انواع نام ها میخوانند و ساکنین جنوب البرز زبان خود را نیز تاتی.

 

این در حالی ست که تات واژه ای ترکی ست به معنای غیرترک. همانگونه که ایرانی و انیرانی. نمی دانم کسانی که خود را تات می نامند چه دلیل دارند برای این نامیدن. اما من و همقطاران من نمی خواهیم دیگران ما را به نامی بنامند که سراپا توهین است.

 

من خود را گیلک می نامم و هر گیلک زبانی می تواند خود را گیلک بنامد و حتا می تواند خود را هرنامی بنامد. اما تنها نامی که باعث رفع چنددسته گی های موجود و اتّحاد می شود همین گیلک است که مختصّ ماست و نه کس دیگر.

 

 DĂMUN LӨTRIJ

 

 0331

 

Ä.X 28/11/87

 

این وانویس نیازمند نقد شماست شدید

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۵:۲۴
Damön lөtrij


بسم الله الرحمن الرحیم

 

پیشگفتار: هدف این مقاله پیگیری مطلبی تحت عنوان هویت گیلکی از امین حسن پور (ورگ) عزیز است و نویسنده در آرزوی گیلانی سرفراز  با گیلکانی سرفرازتر از همیشه است.

 

هویت گیلک

گیلانی، شمالی، رشتی، گالش، کلایی، گیلک، دیلمی، کاسپی، کادوسی، آماردی، ...

اسامی مختلفی ست که قدیمیان و جدیدیان گیلان زمین خود را به آن میخوانند و مخصوصن نسل جدید که در پی توهین و تحقیرهای فراوان از سوی دیگران و مخصوصن رسانه ی اصطلاحن ملی به آنان شده، به دنبال هویتی تاریخی و پرافتخار برای خود و اطرافیان خود می گردند و برای دستیابی به آن متوسل به منابع مختلفی از قبیل کتب تاریخی و مقالات فرهنگی و نوشته جات اینترنت و صحبت های دوستان و اقوام و توهمات شبانه خود شده و برای بالا بردن اعتماد به نفس خود در مقابل دیگران گاهی سخنانی خالی از تفکر زده و تعصبات بیجایی که گریبانگیر نه تنها گیلکان بلکه تمام مردم ایران است باعث فلج شدن تفکر و اندیشه ی آنها شده و متأسفانه به جای درست کردن ابرو، چشم هدف خود را نشانه رفته و خود را پیش و بیش از همه کور می کنند.

قدیمی ترین نامی که از ساکنین حوزه ی جنوب دریای کاس برده شده، «کاس» با دو زیرشاخه «کاس ـ پی» (کاس های جلگه) و «کاس ـ سی» (کاس های کوهپایه) است. پس از آنها از گروه های دیگری با نام های «کادوس»، «آمارد»، «دربیک» و «تپوری» و «گِل» (در منابع یونانی گِلای) یاد شده است. بعدها اینان تبدیل به «گیل (جیل)»، «دیلم» و «طبری» و شدند و نام و یادی از دیگر نام های یاد شده تا سال ها در یاد کسی نبود. اما تغییر اسامی همچنان ادامه داشت و «گیلک»، «طالشی»، «گالش»، «مازنی» و «کلایی» و امروزه این نام ها تبدیل  به «رشتی»، «انزلی چی»، «لاهیجی»، «رودسری»، «لنگرودی»، «یلاقی»، «رامسری»، «جیرمحله»، «جؤر محله» و هزاران نام دیگر شده است.

جوان گیلک هم در راستای حفظ هویت رو به نابودی خود سعی در نامگذاری و خواندن خود به اسامی اخیر و تمام ساکنین حوزه دریای کاس به دسته ای از نام های تاریخی می کند و نتیجه اش همانطور که همگان شاهد آن بوده ایم چیزی جز جنگ و جدل لفظی و بی نتیجه نیست و هیچ کسی (با عقیده به هرکدام از این اسامی تاریخی) حاضر به تحمل نظر مخالف نیست (هرچند در بیشتر مواقع کاملن مؤدبانه و محترمانه پاسخ یکدیگر را می دهند اما نوعی خشونت مخفی در نگارششان مستتر است).

عده ای نام «دیلم» «دیلمی» و «دیلمستان» را می پذیرند و به تاریخ پرافتخار این قوم و مقابله با هجوم اعراب به درون فلات اشاره میکنند و این مقابله را به نشانه ی نجات ایران از شر حکومت اعراب بر این سرزمین میدانند؛ اما خود در حین صحبت از تاریخ گیلان این منطقه را منطقه ای همیشه جدا از حکومت مرکزی یا در بدبینانه ترین حالت حکومتی خودمختار با پادشاهی از میان همان قوم اما جزئی از حکومت سفاک می دانند که در اولین فرصت سعی در جدایی از حکومت حاکم خونریز و سفاک داشتند. با این تفاسیر حمله ی اعرابی که (به گفته ی تاریخ نویسان مواجب بگیر) به زور شمشیر وارد ایران شده و جنایات هولناکی را مرتکب شدند اما حتی پایشان هم به گیلان زمین که به گفته ی اسعد گرگانی «جایی ست محکم» نرسید و آرزوی گیلان در دل این خونریزان تاریخ!!! ماند چه ربطی به گیلان دارد؟ گیلانی که همیشه (چه از نظر جغرافیایی و چه فرهنگی به قول همان دوستان) جدای از ایران بوده است. (1)

عده ای به دلیل موقعیت جغرافیایی محل سکونت خود نامی از اسامی یاد شده را می گزینند.

در نواحی کوه نشین علاوه بر «دیلم» به تازگی «آمارد» هم اضافه شده که براساس تواریخ حوزه حکومتی آنها مناطق کوهستانی از رودبار تا 2000 تنکابن بوده (هرچند برخی نام آمل را از این قوم و این شهر را مرکز حکومتشان میدانند(2) و عده ای هم نام آمودریا را).

در نواحی جلگه بحث بر سر نام «کاس»، «کاسپین» و نام جدیدتر «گیل» است که استان نیز به همین نام خوانده میشود و گیلانیان جلگه برای خود این حق را مفروض می دانند که گیل را برای این قوم برگزینند.

در این صفحه می توانید نمونه ای از این جنگ را در پسِ نوشتار امین حسن پور (ورگ) مطالعه کنید.

حال در این آشفته بازار اسامی تاریخی تکلیف هویت قومی ما چه می شود؟ خود را به چه نامی بنامیم؟ آیا منتظر بمانیم تا همچون تمام زندگی (جز استثنائات) دیگران از ما بگویند و ما را معرفی کنند؟ و ما همچنان چشم به تکرار مکررات بیگانگانی که هیچ از نیت آنان نمی دانیم بدوزیم تا چه آشی برایمان خواهند پخت؟ یا اینکه نه؛ دست بر زانو نهاده با همت جمعی سعی در معرفی خود (همانگونه که راجع به پیشینیانمان می گوییم) بکوشیم و خود را آنگونه که هستیم نه آنگونه که می گویند و می خواهند معرفی کنیم؟

حقیر با نظر ورگ در مجموعه نوشتار «یادداشت‌هایی درباره‌ی گیلکان 1، 2، 3 و 4» موافقم و راجع به نامی برای نامیدن مردم گیلک زبان (که خود را گیل، دیلم، گالش، کلایی، کاس، آمارد و... میخوانند) بهترین نام همان نام گیلک است که اگر بیغرضانه توجه شود تمام مردمان منطقه زبان خود را گیلکی دانسته و زبان وجه اشتراک این مردم است.

نباید برای نامگذاری به دنبال عناوینی که موجب تفرقه بین گیلک زبانان میشود رفت و با نامگذاری اسامی تاریخی جنگی بی نتیجه را ادامه داد که نتیجه ای جز عقب اقتادن و جدایی و نابودی تدریجی قومی رفت که همگی اذعان داریم که قابلیت پیشرفت دارد اما اکنون به دلیل تعصبات کورکورانه ی شرقی ـ غربی، جلگه ـ کوهپایه و .. و سیاست های دولت مرکزی نه تنها درجا نمیزد بلکه روز به روز پسرفت می کند و ما هم سر خود را زیر برف برده و از همه جا بی خبر همچنان سرگرم جدال های کودکانه ی قدیمی هستیم که خواست بدخواهان گیلک زبانان است و باعث توهین های مکرر در تمام زمینه ها و سرقت سرمایه های ما می شود.

می توان به طور مثال نام «کاس» یا «کاسپین» را برگزید و می توان اظهار کرد که اکثر گیلکان با این نام مشکلی ندارند اما آیا این نام در میان عامه ی مردم چه چیز را تداعی می کند؟ هیچ. آری هیچ. هنوز هم کسانی پیدا می شوند که با شنیدن نام «کاسپین» یاد روغن موتور کاسپین می افتند و گوینده (حقیر) را به باد تمسخر می گیرند و عده ای که می گویند این نامی انگلیسی ست یا بهانه ی مغز آتش زنِ چرخش زبان که: خزر بهتر در زبان می چرخد تا «کاسپین». پس می بینیم که نام کاس که در فضای مجازی لااقل میشود گفت اکثر کاربران با آن آشنا و به آن علاقمندند (فارغ از نوع دیدگاهشان به مسائل) در میان عامه ی مردم خارجی و یادآور کالاهای مصرفی شده است.

تاریخ (تاریخ درست، بی تعصب و بی اغراق) باید دانسته شود، اما نباید باعث دوگانگی و چندگانگی بین ما شود و خود ریشه ی خود را با تیشه ای که حاصل خون دل و رنج نیاکانمان است بزنیم.

تاریخ باید آموزش داده شود، اما نه اینکه حال خود را فراموش کنیم و غرق در گذشته ی دور و نزدیک شویم و از حال و آینده گریزان.

متأسفانه ما همچنان در دوره ی هفت ساله ی جنگل مانده ایم و این طبیعی ست که از آن دوره بسیار یاد شود و از «میرزا کوچک» بزرگ اما یادآوری و تکرار هرروزه و روزشمار نهضت جنگل به جای تأثیر مثبتی که باید از آن نهضت گرفت نتیجه اش نوعی گذشته نگری که نمونه ی پارس انگارانه ش را سالهاست در سراسر ایران شاهدیم و کسی به این فکر نمی افتد که هدف والای «میرزا» که همان کوتاه کردن دست بدخواهان و بیگانگان حریص از خاک گیلان بود که سر آخر به موفقیت نرسید و امروزه ما با جدل های کوته نظرانه ی شهر من و شهر تو باعث نفوذ هرچه بیشتر بیگانگان حریص و بدخواه به گیلان و مهاجرت گیلکان به خارج از محدوده ی گیلان می شویم. (3)

ما ابتدا باید به فکر زبان گیلکی باشیم تا دیگر روزی نباشد که متون صداوسیما را عده ای بنویسند که هیچ نمی دانند و با تغییر فعل از فارسی به گیلکی به گمان خود گیلکی می نویسند و یا در مجامع از یک متن به زبان گیلکی (با هر گویش) عاجز و ناتوان باشند و با گرفتن لهجه ی گیلکی و خواندن متون فارسی به خود بقبولانند که گیلکی را نمیشود به صورت متنی برای مجالس رسمی به کار برد و یا مانند برخی دوستان در فضای مجازی در عین اینکه میخواهند نیایشی را به گیلکی بنویسند چون سابقه ی اینگونه اعمال در گیلکی ناچیز است مجبور شوند متنی ناقص و مخلوط از گیلکی و فارسی بنویسند (هرچند تلاش این عزیزان که داعیه ای در این زمینه ندارند قال ستایش است) و مهمتر از همه؛ بعد از اینهمه شنیدن، سرودن و خواندن اشعار گیلکی همچنان اشعار گیلکی را به زبانی نامأنوس و مخلوطی از گیلکی و فارسی بسرایند و بدتر از آن اینکه این اشعار را خوانده و پخش می کنند آن هم به نام موسیقی گیلکی در حالی که شعرِ اثر، اثری تلفیقی است و در ادامه ی این روند است که شنونده ی غیر گیلک به خود اجازه می دهد تا افاضه ی فضل کرده و زبان گیلکی را تا درجه ی لهجه نزول دهند و در دلیل افضات خود انبوهی از ترانه های گیلکی را مثال بیاورند که به راحتی می توانند نیمی از آن را متوجه شوند. (4)

نتیجه این که ما باید در پی اشتراکات فرهنگی خود بوده و ضمن درشت کردن آنها از اختلافات چشم پوشی کرده تا بتوانیم ملتی سرفراز و موفق شویم و مهمترین اشتراک ما همانا زبان ماست که پیوندی ناگسستنی بین ما ایجاد کرده و ما باید با زیربنای زبان و روبنای تاریخی که سراسر آن همبستگی و اتحاد و تعامل سازنده است سعی در جذب گیلک زبانانی کنیم که متأسفانه به دلایل مرزبندی های نوین خود را از گیلکان جدا می دانند.

به امید روزی که ملت گیلک همانگونه که در زمان «میرزا کوچک» بزرگ برای آخرین بار رنگ همبستگی را دیدند مجددن متحد شده و ثابت کنند که از خواب غفلت برخواسته و آماده ی پیشرفت جامعه ی رو به انحطاط خود می باشند.

0010

1587 Kurčө mă 2

مهرشاد مهدی زاده (دامون)

 

........................................

 

1 - بنده هیچ اعتقادی به این موضوع ندارم این را فقط برای آن دسته از عزیزانی گفتم که تحت تأثیر یک مشت مورخ دروغ پرداز غرق در تصورات ضد عربی و ضد اسلامی شده اند؛ وگرنه طبق آثار به دست آمده در تمام نقاط باستای ایران از حوزه ی کاسپین تا آذربایجان، کردستان، کاشان، خوزستان، ایلام و کرمان به وضوح آثار ارتباط فرهنگی در کمال صلح و دوستی و بدون هیچ گونه نشانه ی جنگ و خونریزی قابل مشاهده است. کافی ست چشممان را به کمی قبل از 2500 سال پیش ببریم تا با زندگی مسالمت آمیز اقوام ایرانی در اوج هنر و پیشرفت آشنا شویم.

2 - که نمی دانم به چه دلیل مرکز حکومت آنان را در رودبار و مارلیک را حاکم نشین آنان می دانند. شاید مانند شاهان قاجار که ولیعهدان در تبریز و پادشاهان در تهران بودند اینان هم فرزندان خود را به رودبار و خود در آمل حکم می راندند.

3 - به طوری که شاهد بودم یکی از طرفداران داماش به طرفدار ملوان می گفت که: ما میرزا داریم شما چه؟ و به همین راحتی میرزا را به نام خود و رشتیان سند زد و این همان چیزی ست که متعصبین مخالف رشد اقوام ایرانی میخواهند و آن جنگ همیشگی بین مردم شهرهای مختلف اقوام است.

4 - یادآوری این نکته نیز ضروری ست که این گفته از ارزش شعرا و خوانندگانی که گیلکی را «کلمجین» نمی سرایند و نمی خوانند و اغلب حقیر هم متوجه ی برخی عباراتشان نمی شوم کم نمی کند و این مطلب شامل دوستانی می شود که در کار تلفیق زبان گیلکی با فارسی هستند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۵:۲۳
Damön lөtrij

 

 

نام صحیح بزرگترین دریاچه ی جهان چیست؟

 

 

کاسپین، هیرکانی، خزر، قزوین، گیلان، خراسان، مازندران و ..... نام هایی هستند که در طول تاریخ به این بزرگ ترین دریاچه ی جهان اطلاق شده و امروزه سه نام کاسپین، خزر و مازندران نام هایی ست که برای نام بردن این دریاچه به کار برده می شود.

(آذری: Xəzər dənizi، روسی: Каспийское море، قزاقی: Каспий теңізі، ترکمنی: Hazar deňizi)

حال بررسی چند و چون این اسامی:

1-   کاسپین: کاس نام ملّتی­ست که به عقیده­ی هرتسفلد و کیث و فیلد بومیان سراسر فلات ایران قبل از مهاجرت آریاییان را در بر می­گیرد. طبق یافته ها موطن کاس ها در ناحیه قفقاز (CAUCAS) می باشد که به معنای کوه کاس است. کاس­ها به دو دسته تقسیم می شدند: 1- کاس­پی و 2- کاس­سی.

1-1-       کاس پی= کاس + پی: کاس=کبود؛ و پی=رود و یا جلگه. لفظ پی با تغییر در زبان و گفتار به صورت بی/بیه برای رود در گیلان کاربرد داشته و بیه پیش (این­سوی رود) و بیه پس (آن­سوی رود). در واقع یعنی کاس هایی که در نقاطی غیر از کوهستان و کوهپایه ها می زیستند. کاس های جلگه نشین.

1-2-       کاس سی=کاس + سی: کاس=کبود؛ و سی=کوه. لفظ سی برای کوه هنوز هم در نواحی جنوبی دریا برای کوه استفاده میشود. به عنوان مثال روستای سی رستاق (روستای پای کوه که به غلط به نام سیارستاق خوانده می شود)، سیرود، سیکلرود (به غلط سیاهکلرود) سی­بن/سی­بون (پایین کوه) در واقع یعنی کاس هایی که در نواحی کوهستانی می زیستند.کاس سی ها بعدها از طریق رشته کوه البرز و زاگرس به نواحی لرستان امروزی رفته پایه گذار تمدن کاسی های لر شدند که نمونه ی آثار به دست آمده از ایشان همچنان بی نظیر است و در 1749 پیش از میلاد به بابل، ابرشهر جهان باستان، توسط گاندش دست یافته و 557 سال بر آن حکمرانی کردند.

2-    هیرکانی: هیرکان تغییر یافته و یونانی نام ورکانه/ورگانه می باشد. به معنای جایگاه گرگ ها؛ و اینان ملّتی بودند در شرق این دریاچه که امروزه به نام گرگان می  شناسیم. هرچند جغرافیای گرگان باستانی با گرگان نوین متفاوت و به نوعی مغایر است و طبق یافته­ها گرگان باستانی منطبق و یا نزدیک گنبدکاووس می­باشد.

3-    خزر: خزرها اقوام تورک یا لااقل شبه تورک بودند که در صفحه ی شمالی قفقاز می­زیستند و پس از مدتی به آیین یهود درآمده و پس از گسترش اسلام در فلات ایران بعد از قرن چهارم هجری نام آن قوم به این دریا نهاده شد. خزرها حکومتی مقتدر تشکیل داده بودند که تا به قدرت رسیدن حکومت تزارها در روسیه پابرجا بود و با قدرت گرفتن حکومت تزاری کم کم رو به زوال نهاده و در نهایت مجبور به مهاجرت به سوی شرق اروپا و زمینه ساز تفکّر صهیونیستی و حکومت اسرائیل شدند.

4-    مازندران: این نام پس از به تخت نشستن پهلوی اول برای این دریاچه به عنوان رسمی به کار برده شد که نشان از تحکم مازندران (در واقع یک مازندرانی) بر ایران داشت. مازندران قسمتی از ناحیه تبرستان بزرگ بود که به مرور نام خود را به کل این ناحیه تعمیم داد. این ناحیه نیز در گذشته جایگاه دیو پرستان مازن و پس از اسلام از طلایه­داران مقاومت بود.

این یک بررسی کوتاه از چهار نام اصلی این دریاچه بود.

حال نکاتی چند راجع به دو نام پرکاربرد این دریاچه، یکی در داخل ایران و دو کشور همسایه و دیگری در سراسر جهان، و نام هیرکان که نامی گسترده­است و به جنگل­ها و آب و هوای منطقه نیز اطلاق می­شود.

 

  • خزر:

 

خزران بخشی از قبایل ترکی بودند که در سده‌های هفتم و هشتم میلادی از سرزمین آسیای مرکزی به‌سوی ولگا مهاجرت کردند و در دشت قبچاق (خاک روسیه کنونی) سکونت گزیدند و نام خود را به این دریا دادند.

فرمانروایان خزرها (خاقان‌های خزر) بارها به کمک امپراتوری روم شرقی (بیزانس) به سرزمین قفقاز (ناحیه زیر فرمان امپراتوری ایران) یورش آوردند؛ از جمله در یکی از این یورش‌ها شهر تفلیس از سوی امپراتوری بیزانس و خاقان خزر محاصره و تصرف شد. خزران به آلبانیا (جمهوری آذربایجان فعلی) نیز حمله‌ور شدند و این سرزمین را ویران کردند.

اصطخری در مسالک و ممالک خود چنین آورده است:

«مردم خزر به ترکان نزدیک اند، و اما به ترکان نمانند. و ایشان دو گروه اند: گروهی سیاه چرده باشند و سیاه موی گویی از نژاد هندوان اند و گروهی سپیدروی باشند و با جمال و از بت­پرستان باشند، ایشان فرزندان خود را بفروشند...»

در شکل زیر جغرافیای خزران را طبق نقشه ی کتاب خزران آرتور کُستلر می بینیم.

 

 

خزران در واقع با پذیرش آیین یهود راه سومی میان اسلام و مسیحیت برگزیدند و به همین طریق توانستند سال های حکومت خود را ادامه دهند.

 

 

خزران پیش از اسلام بارها و بارها به سمت جنوب دریاچه هجوم آورده و به مناطق غرب و جنوب این دریاچه آسیب رساندند که دربند قفقاز (دربند خزر/باب الابواب) سدی برای مقابله با این هجوم همیشگی خزران به ملّت غرب و جنوب دریاچه بود.

 

  • کاسپین

 

کاس  ها همانطور که گفته شده به دو تیره کاس پی و کاس​سی تقسیم می شدند. به عقیده ی هرتسفلد و کیث در هزاره ی چهارم یا پنجم پیش از میلاد به کشت برنج دست یافتند و کشاورزی را گسترش دادند.

بر طبق نظر درویش علی کولائیان و ناصر عظیمی دوبخشری بومیان جنوب دریاچه کشاورزی و کشت برنج را از مهاجرین صفحه هندوستان آموختند.

نام کاس ها در کتیبه ی بیستون در میان خراج دهندگان داریوش هخامنشی نیامده اما هرودت نام آن ها را در لیست خراج دهندگان آورده است.

قدیمی  ترین نامی که از گونه ای نژادی در صفحه ی غرب و جنوب دریاچه آمده است نام کاس هاست و پس از آن اسامی ای از قبیل کادوسیان، آماردان و تپوریان در این ناحیه به یادگار مانده که دو نظر در این باره گفته شده است:

 

1-   اینان باقی ماندگان کاس ها هستند و کاس ها به سه 3 شاخه تقسیم شدند: کادوس ها (در ناحیه توالش و پیرامون بیه پس)، آماردان (در ناحیه کوهستانی جنوب و شرق رود آماردوس (سپیدرود) و بنا به اقوالی تا آمل) و تپوران (در ناحیه شرق مازندران و گلستان امروزی).

2-   اینان باقی ماندگان کاس ها نیستند بلکه هریک قومی جدا از کاس ها و متفاوت از ایشانند. به طور مثال بر طبق نظریاتی آماردان از ناحیه جیحون به این نواحی مهاجرت کردند و ... .

 

امّا خارج از این که کدام یک از این دو دیدگاه صحیح باشد و کدام غلط آنچه مهم است این است که کاس ها قدیمی ترین باشندگان معروف این صفحه هستند که از آن ها نامی برده شده است و این در حالی ست که حضور انسان در این صفحه در غار هوتو و کمربند در اطراف بهشهر در شرق مازندران به حدود 75,000 سال پیش می رسد و در سال 86 طی کاوش مشترک ایران و کره جنوبی در مناطق شهرهای رودبار، دیلمان سی­کل (سیاهکل)، املش و رودسر گیلان ابزار سنگی متعلق به دوره موسترین( بیش از 100,000 سال قبل) نیز یافت شد.

گیرشمن درباره­ی قدیمی­ترین سندی که اشاره به نام کاس­ها دارد، نوشته­است:
"قدیمی­ترین مراجعی که در آن­ها ذکر کاسیان به میان آمده­است، متون مربوط به قرن بیست و چهارم پیش از میلاد است که متعلق به عهد پوزورو – اینشوشیشناک است."

در آستانه ی پیدایش مسیحیت دیگر در منابع تاریخی از آنان یادی نشده­است.

برخی از مورخان دنیای باستان مانند پلین این نام را به تمام قبایل و اقوام ساکن سواحل جنوبی دریای کاسپین که یک گروه زبانی مشترک را در مقابل گروه زبان مادی تشکیل می­دادند، اطلاق می­کنند.

دیاکونوف، مورخ و باستان شناس روسی با ردّ دیدگاه برخی از معاصرین خود مبنی بر هندواروپایی بودن کاس­ها، مدّعی است که هنوز مدارکی معتبر به دست نیامده تا نشان دهد کاس­ها از نظر نژادی یا زبانی با اقوام هندواروپایی مرتبط بوده­اند. به باور وی، آنان از دوران دیرین که کسی به یاد ندارد، در بخش­هایی از ایران زندگی می­کردند.

ارنست هرتسفلد و سر آرتور کیث، دو تن از خاورشناسان برجسته­ی معاصر کاسپیان را نام قابل قبولی برای اهالی بومی و هم چنین فلات ایران پیش از ورود آریایی­ها می­دانند. این دو پژوهشگر دنیای باستان هم چنین بر این باورند که کاسپیان در هزاره­ی چهارم و پنجم پیش از میلاد کشاورز بودند و دانش کشاورزی را در کنار دریاکناران کاسپین و اطراف رود سند، جیحون، سیحون، دجله و فرات منتشر کردد. پروفسور گیرشمن نیز بر پایه­ی تحقیقات خود که درباره­ی نخستین اقوام ساکن در فلات ایران انجام داده­اند، بر این باور است که نام کاس­سی یا کاس­پی ممکن است مفهوم نژادی وسیع­تری از نام قومی واحد داشته باشد و همه اقوام آسیایی (غیر هندواوپایی، غیر ترک، غیر شرق دور و غیر سامی) را که ایران را به اشغال خود در­آوردند در برگیرد.

 

در کهن ترین نقشه های جهان که موقعیت این پهنه در آنها آمده ، چون نقشه هکاتوس (مربوط به ۵۰۰ پ .م) و نقشه معروف آراتوتس (اراتوستن) (۲۰۰ پ.م) همه جا نام این دریا بر گرفته از نام کاسپین است. در نقشه آراتوتس (اراتوستن) که بوسیله دکتر عبدالکریم صبحی استاد دانشگاه قاهره در سال ۱۹۶۶ به چاپ رسیده، نام «دریای قزوین» آورده­شده که بر­گرفته از همان نام کاسپین است.در متن های دانش نامه های روس ها همه جا از این پهنه با نام (کاسپیس کویه موره) یاد شده­است. جالب اینکه ترک­زبانان جمهوری آذربایجان وقتی به ترکی می­نویسند از آن با نام (خزر دنیزی) یاد کرده­ و وقتی به روسی مطلبی می­نویسند به همان صورت (کاسپین کویه موره) از این دریا نام می­برند. [چیزی شبیه قانون جمهوری اسلامی که در مکاتبات بین المللی از نام کاسپین استفاده می شود.]

 

  • هیرکان

 

دریای گرگان یا دریای ورکانه نام این دریاچه­ی بزرگ در عهد هخامنشیان و هم­چنین اشکانیان است که در واقع یک ساتراپی (شهربانی یا در واقع استانداری امروزین) بوده‌است. ورکانه نام فارسی آن و هیرکانیا ([Hyrcania]) نام یونانیش می‌باشد. این نامگذاری بدان جهت است که ورک به معنی گرگ در فارسی امروزین و ورکانه به معنی همان گرگان است و هیرکانیا [گرگان] بزرگترین و آبادترین شهر در اطراف آن دریا بود. نام یونانی آن هیرکانیا (Hyrcania) نامی علمی­ای است که غربیان به جنگل‌ها و آب و هوای شمال ایران داده‌اند. اعرابی که به تازگی به ایران تاخته بودند آن را دریای گرگان (بحر جرجان) می‌نامیده‌اند.

نام گرگان در کتیبه­ی داریوش در بیستون به شکل وَرْکانْ، و در وندیداد به صورت وِهْرْکانَه آمده‌است. کاوش­های باستان شناسی قدمت گرگان قدیم را بیش از هفت هزار سال تخمین میزند.

جغرافی‌نویسان یونانی پس از دوره­ی رونق حوزه­ی علمی اسکندریه، اصطلاح دریای هیرکانی را به‌جای دریای کاسپین به‌کار برده‌اند.

در حدودالعالم آمده‌است: «جرجان شهری است مر او را ناحیتی بزرگ است و سوادی خرم و کشت و برز بسیار و نعمت فراخ [دارد] و سرحد میان دیلمان و خراسان...»

کاوش‌های علمی در ۱۳۵۰ در منطقه­باستانی جرجان [3 کیلومتری گنبد کاووس] آغاز شد و تا ۱۳۵۷ ادامه یافت. از مجموعه­ی آثار به دست آمده چنین برمی‌آید که شهر جرجان دارای دیوار یا حصارهای داخلی و خارجی و خندقی میان آن‌ها بوده و ارگ شش‌ضلعی آن در قسمت مرکزی شهر قرار داشته‌است. بناهای مذهبی، دولتی و همچنین کارگاه‌های صنعتی شهر در میان و اطراف ارگ بوده‌اند. خیابان‌های متعددی نیز در حفاری‌ها از زیر خاک بیرون آمد. این خیابان‌ها، با طرح شبکه‌بندی، از شمال به جنوب و از مشرق به مغرب امتداد داشته و تقریباً تمامی شهر را در بر می‌گرفته‌است..

  • طبرستان و مازندران

 

دریای طبرستان نام دیگری است که در منابع کهن آمده‌است. در اسنادی که در مؤسسات تاریخ‌شناسی روسیه است آمده که: «نوجین زیس در قرن دوازدهم نوشته‌است که: ایرانیان این دریا را قرن‌ها دریای تبرستان می‌خواندند، ولی چون واژه­ی مازندران میان بومیان تبرستان جایگزین گشته، آن را دریاچه­ی مازندران می‌خوانند.»

علی رغم اینکه نام مازندران بسیار کهن است اما نام دریای مازندران برای اولین بار در دویست سال اخیر رایج شده‌است. نام دریای مازندران و دریای خزر در ۵۰ سال گذشته در رسانه‌های گروهی ایران رایج بوده و در سال ۱۳۶۱ دولت نام دریای مازندران را نام رسمی اعلام کرد. امّا همچنان هر دو نام به­طور متناوب بکار می‌رود.

 

  • مختصری از کتاب «نام دریای شمال ایران»:

 

در بخش نخست استاد رضا نشان داده­است که نام «دریای مازندران» در هیچ یک از متن­های تاریخ­نگاران و جغرافی­دانان به کار نرفته­است و تنها خود ایرانیان و آن هم به تازگی این نام را رایج کرده­اند. نام­های تاریخی این دریا عبارتند از دریا هیرکان، دریای کاسپی، دریای گرگان، دریای قزوین، دریای گیلان، دریای تالش، دریای دیلم، آبسکون و دریای خزر.

در بخش دوم و سوم استاد رضا تاریخ قوم خزران را بررّسی می­کند و نشان می­دهد که نام دریای خزر در هیچ یک از منبع­های پیش از اسلام دیده نمیشود و تنها در برخی متن­های دوره­ی اسلامی این نام به کار رفته­است.

در بخش چهارم دو نام ایرانی این دریا - که با قوم­های کهن ایرانی پیوند دارند - بررسی شده­اند یعنی دریای هیرکان و دریای کاسپی. هکاتیوس میلتی (Hecataeus of Miletus)، درگذشته به سال ۴۸۰ پیش از میلاد (دوران خشایارشا هخامنشی) از دریای شمال ایران با «دریای هیرکان» و «دریای کاسپی» نام برده است. هرودت هم از دریای کاسپی نام برده است. نظر استاد بر این است که هیرکانیان در شرق و جنوب این دریا و کاسپی­ها در غرب و جنوب این دریا میزیسته­اند.

در فصل پنجم بررسی میشود که چه گونه نام خزر بر این دریا نهاده شد. در دوران اسلامی و پس از حمله­ی عربها به قفقاز بود که آنان با قوم خزران روبرو شدند و نام خزر را عرب­ها به این دریا دادند وگرنه در نوشته­های قوم­های غیرعرب چه ایرانی و چه انیرانی این دریا «خزر» خوانده نشده است. (ص ۱۰2)

استاد عنایت­اله رضا نیز بر این باور است که:

خزران قومی بیگانه بودند که پیش از کوچ به نواحی غرب آسیا هیچ رابطه­ای با دریای شمال ایران نداشتند، ولی کاسپی نامی ایرانی است و کاس­ها از هزاره­ی دوم پیش از میلاد تا روزگار ساسانیان در سرزمین ایران جنوب و غرب دریای شمال ایران زندگی میکرده­اند.

"نویسنده­ی سطور از صدور حکم در این­باره پرهیز دارد. ولی گمان میرود گزیدن نام کاسپی - که نامی ایرانی و باستانی است - به مراتب خردپذیرتر از نام خزر است. خزران نه تنها ایرانی و یا از مردم بومی اطراف دریای شمال ایران نبودند بلکه کوچندگانی بودند که در تاریخ جهان نیز هیچ اثر فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و حتا زبانی برجا نگذاشته­اند." (ص 120)

 

کمیته تخصّصی نام‌نگاری و یکسان‌سازی نام‌های جغرافیایی ایران متشکّل از نمایندگان 5 سازمان و وزارتخانه در جلسه مورّخ 18/09/1381 سازمان نقشه‌برداری کشور متن ذیل را به تصویب رساند: «جهت جلوگیری از هرگونه سوءتفاهم احتمالی و جلوگیری از تشتّت آراء در زمینه نام پهنه آبی شمال کشور، از نام «خزر» در داخل کشور و Caspian در متون خارجی، قراردادها و معاهدات بین المللی استفاده گردد.»

پروفسور پرویز کردوانی، جغرافی­دان بزرگ ایرانی دراین­باره چنین به خبرآنلاین می­گوید: "ما خیلی روی این کار کردیم. نمی­شود دقیق گفت چه نامی دارد. می­گویند کاسپین بگوییم بهتر است. اما مشهور است به دریای خزر. مازندارن هم اشتباه است؛ نداریم. اگر اینجور باشد بگوییم دریای گیلان. اگر بخواهیم ما بگوییم باید بگوییم دریای شمال. امّا بین المللی کاسپین می­گویند".

 

نقشه ای با حوزه ی تقریبی سه قوم جانشین کاس ها و به نام دریای ورکانه:

 

 

نقشه ای از حوزه­ ی نفوذ کاس­ها:

 

 

نقشه­ ای متعلق به سال 1657 و به دو نام کاسپی و هیرکانی:

 

 

نقشه­ ی ابن حوقل با نام خزر:

 

 

ذکر یک نکته ضروری است که لفظ کاسپین برخلاف تصوّر، لفظی لاتین نیست در زبان گیلکی کاسپین یا به شکل دقیق تر و صحیح تر کاسپی ئن/کاسپی أن جمع کاسپی، یعنی کاسپی ها است. یکی از علائم جمع در زبان گیلکی «أن و ئن» است؛ که بستگی به نوع گویش تلفّظ آن متغیّر است.

 

آیا باید منتظر روزی شد که مثل دیگر داشته های ادّعا شده وقتی یاد کاسپین بیفتیم که آن را به نام کس دیگر زده اند و آنگاه با مشت گره کرده به پیشواز صاحب جدید آن هویت، نام و فرهنگ از دست داده مان باشیم؟

و یک سؤال دوستانه:

چرا وقتی عدّه ای نام جهانی خلیج فارس را به خلیج عربی تغییر دادند همگان گریبان چاک دادند؟ صدای اعتراض همه در تمام نقاط جهان گوشمان را کر کرد امّا در مورد نام کاسپین که تمام جهان به نام قوم بومی کاس می خوانندش خود به تحریف دست می­زنیم؟

 

 

DĂMUN LӨTRIJ

10 دیا ما 87

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۵:۱۷
Damön lөtrij

آمو گیلکی زوؤنˇمئن «از»ˇ جأ سوتته کلمه دأریم: «جی، جه، جا» ای سوتته سر گب زیاد بزأن.



مو خأم یته کلمه بگوم گه اونم گاگلف «از»ˇ جأ کاربرد دأنه و شأنه اونˇ جی نی ایستفاده کودن. اون کلمه «را» ایسه.



چوطؤ؟ آمو یته جومله دأریم فارسی مئن گه گونه: «از کجا اومدین؟» یا «از اون جا اومدم» و ... گیلکی مئن هوتؤ گه دؤنین ایشؤن واگردان بونه: «کویه جی بومأین؟» یا «اویه جی بومأم». ولی یته کلمه دیگه نی هیسه گه شأنه گوتن: «کورا را بومأین؟» یا «اورأ را بومأم».


ای کلمه تا اویه گه مو بفأمسم جایی کاربرد دأره گه جومله مئن یته جیگه أمی گبˇ مئن دبون،


مثلن نیشأ گوتن: «حسنˇ را کیتابه هگیتم». ایه «را» بی معنه بونه و وأ اونه جأ «جه/جی» جی ایستفاده کودن.



یاحق

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۵:۱۷
Damön lөtrij

فرضیه ای راجع به شنا



در زبان گیلکی به شنا، «سینه آب» یا «سینه اؤ» می گویند. که «آب» خود تغییر شکل داده ی «اؤ» می باشد. پس یعنی اصل کلمه «سینه اؤ» بوده که به مرور و در اثر ارتباطات با زبان رسمی به «آب» در برخی مناطق تبدیل شده است. حال «سینه اؤ» را اگر به حالت محاوره بخوانیم بر «ـه» سکون نیامده و به صورت «سینؤ» خوانده می شود؛ یعنی «ـه و ا» خوانده نشده و «ن به ؤ» متصل می شود. حال واژه ی شنا را در نظر بگیرید. تابحال دقت کرده اید قدیمی ها و مخصوصن ورزشکاران قدیمی و بالاخص باستانی کار ها به شنا می گویند شنؤ؟


حال با خود فکر کنید شنا یعنی چه؟ «شنؤ» یعنی چه؟ حال ببینید «سینه اؤ» و «سینؤ» یعنی چه. یعنی سینه به آب زدن. یعنی تن به آب دادن. یعنی همان معنایی که ما از شنا می اندیشیم. به نظر من «شنؤ» همان «سینه اؤ» بوده که به «سینؤ» و با حذف «ی» و تبدیل آن به«کسره» به «شنؤ» و نهایتن «شنا» تبدیل شده است. «پس شنا واژه ای گیلکی ست.»


سینه اؤ←سینؤ←شنؤ←شنا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۵:۱۳
Damön lөtrij

Ăqă Dăr Surx'ă Bö

Andi Mөrdum

Xu Rөk'ө Tөškө Bөzän

..................................................

آقادار سورخابؤ

أندی مردوم

خو رکه تشکه بزأن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۵:۱۲
Damön lөtrij
خودا نؤمی

سلاو

دامؤنم http://www.latre.blogfa.com   نیویشتنکس.

 

واخؤابؤم گه ای سیستم بلاگفا جی خئلی بختره. پس ... بلاگفا بای بای.

 

تترج چنته می او لابدؤنˇ وانویسؤنه نأنم تا ایپچه فضا پورابون.

 

امید دأرم ازازا بلاگفا جی بختر ببون و هچی قیافه نبون.

 


 

DĂMUN LӨTRIJ

 

1423 Z.P

12/12/1587

Z.P=P.M
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۴:۳۵
Damön lөtrij